سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
a target="_blank" href="http://azmoon.in">مرکز آزمون وب مذهبی /خاطره/آموزشی

























وب مذهبی /خاطره/آموزشی


:))میخندم ساکتم و اما جوشش بیانم چون چشمه ای که از دل کوهی بجوشد زیباست چون از دل میجوشد پس دلم کنون خا را میجوشاند ازدل دل من قرار است بشود پر از خدا و دلم از خداست دل همان قلب من است و قلب من همان روح من است که راز ها در قلب است و علی میدانست و من کنون بیدارم  http://modir.parsiblog.com/


http://only-allah.mihanblog.com/post/category/39


قلب ازدیدگاه امام علی ((علیه الاسلام))


http://www.maarefquran.org/index.php/page,viewArticle/LinkID,622


در آیه 62 بقره "ان الذین آمنوا و الذین هادوا والنصاری و الصابئین من امن باللّه‏ والیوم الاخر و عمل صالحا"، هر مسلمان و یهود و نصاری و ستاره‏پرست که از روی حقیقت به خدا و روز قیامت ایمان آورده و نیکوکاری پیشه کند..." ایمان تکرار شده است، به دست می‏آید که ادعا و اظهار زبانی برای ایمان کافی نیست؛ این فقط اسلام است. به عبارت دیگر مصونیّت گاهی دنیوی و گاهی اخروی است. صیانت دنیوی به موجب اسلام حاصل می‏شود، لکن بهره‏ها و امنیّت اخروی در گرو ایمان حقیقی است، هر چند ایمان در زندگی عملی دنیوی هم تأثیر دارد: "لا یؤاخذکم‏اللّه‏ باللّغو فی ایمانکم ولکن یؤاخذکم بما کسب قلوبکم." بقره/ 225


مطالب یاد شده دو رهاورد دارد: اولاً: ایمان، امری قلبی است. پس نوعی حالت روحی و رهیافت روانی خواهد بود. همین امر ایمان را از معرفت ذهنی محض جدا می‏کند. ثانیا: ایمان غیراسلام است؛ البته باید توجه داشت که این امر به‏معنای بی‏ارتباطی نیست. ایمان هم با معرفت و هم با اسلام در ارتباط است، ولی ماهیت حقیقی ایمان نه معرفت صرف است و نه اسلام (لا اقل اسلام ظاهری و زبانی که اقل مراتب اسلام است).
ایمان دو گونه است: مستقر و عاریه.48 اگر ایمان در دل انسان نفوذ کرده تثبیت شود، ایمان مؤثر است. چنین ایمانی زائل نشده با شبهات از بین نمی‏رود. قسم دیگر ایمانی است که قلبی نباشد و عاریتی بوده از آنِ انسان نباشد. چنین ایمانی اجل داشته، موقتی و مقطعی است.
البته ایمان انسان رها نیست؛ بدین معنا که خدا حتی قلوب و ایمان آن را مورد آزمون قرار می‏دهد و این در صورتی است که امری دشوار از ناحیه ائمه هدی قدس سرهما بر انسان عارض گردد که در این صورت جز عبد مؤمنی که خدا قلبش را با ایمان آزموده باشد تحمل پذیرش آن را نخواهد داشت.49
باری، اگر ایمان در قلب پدید آید جان آدمی محل اعتقاد و عقیده گردد و اگر حقیقت ایمان دینی حاصل آید، انسان به مقام درک و شهود حضرت حق نائل آمده است. بنابراین حقیقت ایمان انسان را به مراتب عالی شهود خواهد رساند: "... ولکن تدرکه القلوب بحقائق الایمان"50


ظرفیت قلب

دانستیم که قلب بهار دارد و در این زمان کشت‏زار دل آدمی می‏شکفد و می‏روید و عطرآگین می‏شود. اگر قلب گلستان است و گلستان قابل توسعه پس ظرفیت قلب قابل افزایش است. از سوی دیگر دانستیم که ایمان امری تشکیکی و مراتب‏پذیر است و نیز می‏دانیم که ایمان امری قلبی بوده جایگاهش قلب است. پس قلب نیز توسعه‏پذیر خواهد بود. به بیان دیگر قلب‏ها دو گونه‏اند: نحیف و فربه یا کوچک و بزرگ یا بسته و باز. قرآن بر این امر نیز مهر تأیید نهاده است، آن‏جا که سخن از شرح صدر به میان آورده است: "افمن شرح‏اللّه‏ صدره للاسلام فهو علی نور من ربه"، زمر/ 22 می‏دانیم که صدر و قلب مترادفند. از این آیه به دست می‏آید که قلب آدمی می‏تواند منشرح یا مضیق گردد. در صورتی که قلب باز شد نور را همراهی کرده است. شاید بتوان از این تعبیر که فرمود "علی نور است" به‏دست آورد که آنان‏که قلبی گشاده دارند براستی بر نور سوراند و نور مرکب آنان است.
این یک حقیقت قرآنی است که برخی قلب‏ها محجوبند. آیات شریف با تعابیر مختلف مسئله حجاب قلب را مطرح کرده‏اند. گاهی با همین تعبیر حجاب به‏کار رفته است: "کلاّ انهم عن ربهم یومئذ لمحجوبون"، مطففین/ 15 گاهی به‏صورت ختم: "ختم‏اللّه‏ علی قلوبهم"، بقره/ 7 و زمانی به شکل قفل: "افلا یتدبرون القرآن ام علی قلوب اقفالها"، محمد/ 24 و در پاره‏ای موارد با تعبیر طبع "طبع‏اللّه‏ علی قلوبهم" نحل/ 108 البته تعابیر دیگری هم وجود دارد که هر چند با واژه قلب همراه نیست اما همین مضمون را دارند از قبیل تعبیر غشاوة: "علی سمعهم و ابصارهم غشاوة"، بقره/ 7 یکی از روشن‏ترین آیات این است که: "بل ران علی قلوبهم ماکانوا یکسبون"، مطففین/ 14 این قلب همان حجاب است.
تمام این تعابیر چه طبع یا ختم یا قفل یا رین یا غشاوه و نظائر آن، نشان می‏دهند که قلب در برخی احوال گرفتار مانع می‏شود و اگر در این شرایط از بسیاری نعمت‏ها و امتیازها محروم می‏شود تنها به دلیل وجود مانع است نه از جهت فقدان مقتضی. به تعبیر دیگر جهت تکمیل علّیت دو امر لازم است: وجود مقتضی و فقدان مانع. اگر حرمان‏ها و فقدان‏هایی برای وجود آدمی پدید می‏آید منشأ آن عدم مقتضی نیست بلکه وجود مانع است. شاهد این‏که اگر مانع برداشته شود و چشم بصیرت انسان و گوش جان آدم بازگردد انسان اموری را خواهد دید و شنید که پیش از آن برایش مقدور نبود چنان‏که قرآن فرمود: "فکشفنا عنک غطآءک فبصرک الیوم حدید"، ق/ 22 و در احادیث، مضامین فراوانی در این رابطه وجود دارد که یکی از آن‏ها از این قرار است: "لولا تکثیر فی کلامکم و تمریج فی قلوبکم لرأیتم ماأری و لسمعتم ما اسمع."51
این امر بدین معناست که بن مایه وجود آدمی یعنی همان فطرت پاک است و این امری کاملاً طبیعی است؛ زیرا قرآن از یک سو فرمود: هر شی‏ء مخلوق خداست: "واللّه‏ خالق کل شی‏ء"، زمر/ 62 و از سوی دیگر اشاره کرد که هر مخلوق از آن جهت که مخلوق است احسن است: "الذی احسن کل شی‏ء خلقه"، سجده/ 7 لذا وجود آدمی به احسن وجه آفریده شده است. هم‏چنین به آیه فطرت و تعبیر "فطرت‏اللّه‏"، روم/ 30 می‏توان استشهاد نمود. چنان‏که آیه، 138 سوره بقره شاهد دیگر بر پاک بودن فطرت آدمی است.52
خلاصه آن‏که آن‏چه از جمیل است، جمیل است و آن‏چه از اوست پاک می‏باشد. لذا فطرت انسان الهی بوده اگر پاک بماند به سمت او خواهد رفت.
تمام مطالب پیش گفته در سخنان امیرالمؤمنین علی علیه السلام هم وجود دارد.
ملاّی رومی ضمن نقل افسانه‏ای درباره نزاعی که میان چینی‏ها و رومی‏ها درباره نقاشی درگرفت، بیان می‏کند که پادشاه به آنان مهلت داد تا در روز موعود تابلوی نقاشی شده خودشان را عرضه دارند. چینی‏ها ابزار گرفتند و نقاشی کشیدند اما رومی‏ها تنها به صیقل دادن سنگی اکتفا کردند تا این‏که سرانجام در روز موعود دو تابلو روبروی یکدیگر قرار گرفت و آن زمان که رومی‏ها پرده از آینه خویش برداشتند تابلویی زیبا در آن منعکس شد و پیروزی به نام آنان رقم خورد.
رومیان گفتند ما را کرّ و فرّ چینیان گفتند ما نقاش‏تر
کز شما کیست در دعوی گزین گفت سلطان امتحان خواهم در این
مولوی در ادامه به این نتیجه می‏رسد که:
بی ز تکرار و کتاب و بی‏هنر رومیان آن صوفیانند ای پدر
پاک از آز و حرص و بخل و کینه‏ها لیک صیقل کرده‏اند آن سینه‏ها
کو نقوش بی‏عدد را قابل است53 آن صفای آینه وصفِ دل است
و خلاصه آن‏که دل انسان چونان آینه‏ای است که بر رخش زنگار گرفته است حال باید زنگار زدود تا دیده انسان به جمال یار روشن گردد.
حضرت امیر علیه السلام به عامل دیگری برای مرگ قلب اشاره فرموده‏اند و آن این‏که انسان به شگفت می‏افتد از این‏که دشمنان بر باطل خویش تا این اندازه اتفاق و اجتماع دارند و شما بر کار حق خود تا بدین حد تفرقه و اختلاف.54 به هر تقدیر، انسان حق‏طلب و عدالت‏جو از دیدن انحراف‏ها و باطل‏ها و کثرت آن و ملاحظه قلت اجتماع اهل حق به چنان حزن و اندوهی مبتلا می‏شود که به‏طور طبیعی نشاط خود را از دست داده، دل سرد می‏شود و همین برای او مرگ قلب است، و برای دیگران وابستگی به زینت‏ها و زخارف دنیوی گناه فراوان و همنشینی با انسان،55 مرگ قلب محسوب می‏شود. ذکر الهی و چنگ زدن به حبل متین او، دل را آباد می‏کند. موعظه و زهد به قلب حیات واقعی می‏بخشد. حکمت جان آدمی را روشن کرده یقین آن را شکوفا می‏کند. گرفتاری‏ها و شداید دنیوی چشم انسان را بینا کرده، روشن می‏کند.56 حاصل آن‏که قلب ممکن است در دو وضعیت قرار گیرد: مرگ و حیات. حضرتشان علیه السلام ضمن اشاره به هر دو، عوامل هر یک را برمی‏شمارد و با مواعظ پی‏درپی انسان را به حیات راستین که همان حیات اخروی است ترغیب می‏نماید. و این تنها رهین تلاش و کوشش آدمی است والاّ ابلیس جز تزریق سم به وجود آدم کاری ندارد.57


نوشته شده در دوشنبه 1/12/90ساعت 12:37 صبح توسط نرجس خاتون (بهنوش قدیم) نظرات ( ) |

 


لعنت برشیطان رجیم رانده شده از درگاه حق


22 بهمن و حجاب


به نام خداوندی که بخشنده و مهربان است


22 بهمن و حجاب22 بهمن و حجاب


سپاس آن خدایی که به من نعمت سلامتی داد و من با آن نعمت 22 بهمن سال90


22 بهمن و حجاب22 بهمن و حجاب


 


را در میان جمع مردم نیشابور بودم


مرگ بر آمریکا و 22 بهمن 90


 


مردمی که شاید به ایران زیاد نیاید اما به استان کمی نیست و شاید به استان هم زیاد نیاید


حجاب و مرگ بر آمریکا با هم در 22 بهمن  اما در خودش عالمیست و قطره ای از ایران


شعار در 22 بهمن نیشابور جنگ زنان محجه در 22 بهمن نیشابورسرفراز منم من که خود را هیچ میپنداشتم و از ترس گم شدن ما بین قطره ها هیران بودم اما دریافتم قطره چون جمع گردد دریا شود و


حاصل جمع تمام قطره هاست اقیانوسی بیکران و من رفتم رهبر و امام حسین (علیه الاسلام))و چادرچادر یعنی...رهبر و نقش در تظاهرات مردم نیشابوربارون میبارید و مردم چتر به دست من و خواهرم زیر یه چتر بودیم که من چون خواستم فیلم برداری کنم جدا شم بارون که کم کم شد برف روی سرم میبارید و من دستمو به شکل حفاظ روی مبایل پر خاصیتمسنگر زنان در تظاهرات و انقلاب 22 بهمن 90


 گزاشته بودم:))خلاصه 53 دقیقه فیلم گرفتم اما مرهبر پر رنگ در 22 بهمن 90 نیشابور...ن چون فیلم بردار لایقی نبودم نتونستم به طور


احسنت بگیرم اما تونستم در حد خودم بگیرم اما به علت حجم بالاش آپلود نشد خواستم خون امام  حسین (علیه الاسلام)و چادر من :))


عکساشو ببرم و بزارم به علت گرافیک پایینم فتوشاپ برای برش باز نشد من هم با پرینت راحت نیستم گفتم نوشته هام توی مجله امتیاز نیاره چیزی نیست من برای خدا مینویسم اگر راست بگم:))22 بهمن ما موندیم تقریبا دو ساعت زیربارش بارون و برف نه لای ترافیک بلکه به شعار و ما بین جمعیت ما گفتیم که درسته دیده نمیشیم اما هستیم و خدامون و امام زمانمون و رهبرمون و  کشورمون رو دوست داریم ما هم از همه قشری بودیم موندیم زیربارون با چتر شاید با بارونی با نایلون بدون چتر و...وقتی برگشتم دیدم سرم میسوزه دو تا قرص  سرماخوردگی خوردم و یه استامینوفن که آروم شم و نهار دعوت بودیم و اما من حالت تهوع داشتم ازسردرد نرفتم هیچکدوم از اون دو جایی که دعوت داشتیم نرفتم میخوام بگم مسخره کنین بخندین و شوخی بیخود کنین اما کسی که توی مشکلات جدی می ایسته ماییم تازه من که چیزی نیستم وقتی فیلم برداری میکردم قصدم این بود که خدا جاشو بهم بنمایه که بزارم که فعلا نمیشه اما میخواستم علاقمو به وطنم نشون بدم بگم که ما جون دادیم جونامون رفتن لای سیم و مین و قطعه قطعه شدن اما عراقیهای اشغالگر زندشون هم اونقدر نمیارزید که شهید لاله گون ما من همیشه وقتی دلم میگیره میرم پیش شهدای گمنام من  توی این شهر فسقلی به خاطر حجابم شاید مسخره شم شاید نماز اول  وقت رو مسخره کنن اما من میخونم که وسیله ی دفاع من همینه قلم من دیگه مال من نیست قلممو من وقف دستای بریده ی عباس کردم که اگر توی کربلا حضور داشت خدا میدونه که کسی جرات نداشت نزدیک حریم حرم شه دستان عباس در گرو نماز و چادر


دعا:خدایا به حق خوبانت به حق دستای بریده ی عباس علمدار و گلوی تشنه ی حسین و جگر پاره پاره ی امام حسن و اما جواد الائمه به امامای عزیزم که یکی پس از دیگری شهید شدن به امام علی که فرقش شکافته شد به پهلوی شکسته ی بانو((من خجالت میکشم بگم بی بی یا مادر))فاطمه ی زهرا به نوزادش محسن که به دنیا نیومد تا نامی نیک به تاریخ بزاره که اگر مییومد میزاشت به پیامبر شهیدمون که توسط زن یهودی شهید شد و به هرچی میشه قسم داد خواسته ای دارم افضل بر خوشبختی و موفقیت و همسر خوب و ...میخوام تمام خواسته هامو فدا کنم و بگم خدای من جهانی منتظر منجی هست ظهور امام زمان رو نزدیک و نزدیک و...نزدیک تر کن و سلامتی امام زمانمو همیشگی کن که درسته نمیبینیمش اما اون ما رو میبینه و اگر خورشید دیده نشه باز هم نورش هست در هر پستویی که کوچکترین روزنه ای داشته باشه اللهم صلی علی محمد و آل محمد آمین یارب العالمین:))


 


نوشته شده در یکشنبه 23/11/90ساعت 11:41 عصر توسط نرجس خاتون (بهنوش قدیم) نظرات ( ) |

امروز ساعت 8 بود که خواهرم منو بیدار کرد گفت ماکارونی که دیشب میخواستی درست کنی من گفتم نمیخواد فردا خانواده ازمشهد میان ماکارانی نمیخوان الان درست کن درست کردم ظرفارو شستم و...یک ربع به یازده رسیدم سر کار گفت:شما همتون خواب موندین بعدش خلاصه گذشت و اومدم خونه نمیدونم چرا حسم نمیاد ازسر کار تعریف کنم اومدم خونه قابلمه ای که برای بچه های روتوش کار ماکارونی برده بودم و خوم رو شستم اصلا عقلم نکشید قایمش کنم آخه گاو پیشونی سفید بود تفلون بود و ما ظرفامون بنا به سن مامان و بابام یه خورده...خلاصه از حاشیه ر بیایم پرسید این چیه میخواست بدونه و...گفتم اصلا من چه میدونم چیه و...بازم خلاصه برگشتم ازسرکار پنج عصر بود بعد ازنماز (آیکون ریا):))ظرفای نهار اونا که اصلا به من هیچ ربطی نداشت رو شستیم و اونا یعنی بابام و خواهرم زیادی ظرف کثیف شده بود حتما ظرفی جا بجا شه بود یعنی توی ظرف کوچیک یا قابلمه ای تهش خورده شه بود بعدش که رفت من مال خودمو همشو شستم توی آتلیه غذا رو نوش جان کردیم و ...بعدش اون خیلیبا کلاسا برای خودشون جوجه سفارش دان گفتن برای شما هم سفارش دادیم خوب مجانی که نبود 6 هزار تومن سال 90 برایجوجه گرونه 4 تومن یا پنج بیشتر نباید بعدش گفتم ماکارانی ها موکه خودم پختم کی بخوره و...خوردیم و...خلاصه مامانم زنگ زدن کباب درست کنین ازمشهد میایم که من اومدم درست کنم که یکی یه حرفیزد تنبلی منم گل کرد و...یک ساعت به اومدنشون زنگ زدن چای میخوایم و غذا من سماور رو روشن کردم و تند تند ماه ی کباب رو درست کردم که اگر رسید که رسید نرسید بمونه برای فردا قبلشم سفره ی شام رو برده بودم برای اهل خونه خلاصه اومن گسنه ساعت 10 و نیم شب چای روتندی دم کردیم و هرکسی میدوید یه کاری میکرد و...خدایا...خلاصه (آیکون بخشش___خالم توی بچگی یه جارو خاکناز میداد میگفت تو که میمونی خونه ی ما برای هم سنات تو ده خونتونم شهره برو ببخشید بیتربیتی مرغارو جمع کن یه بارم...یه بارم منو خسته مجبور به لباس شستن کرد و خلاصه بارها و بارها و بارها که یادم هست و نیست حالا ده ساله افتاده زیر دست من اما خیلیپول داره و ملاکآبم از دستش نمیچکه یه گاوداری داشت بابام با بابابزرگم که بابابزرگم زد به نام داداشم و خالم که بشن شریک و ...خالم میگه شما کلفتای منین ازروی شیر و گوساله هایی که وقتیمیمیرن انقدر پارافین دارویی که از نفته تزریقشون شده که گوشتشون کامل بوی نفت میده و باید هفت من سرکه و نمک و ...بزنی که مزه ی گندش بزوربره یه بارم می درست شد بردم بچه ها نخوردن :)))اما ما میخوریم ازروی گوشت اونا خوب برای من مشکله پذیرفتن این مسئله خدایا که شریک خترش بشه کلفت اون شریک کجای دنیا اینطوره اونم بی جیره و مواجب درد منخدایا اینجاست که پول تو جیبی اصلا و یارانمم که خالم خودشمیگیره مال من دست بابامه میگه به خرجت در آخه مگه ما چیمیخوریم بوقلمون؟!خدایا مرغامون که همیشه غذاشون با من و خواهرمه و کلی هم توی این خونه کار میکنیم  خلاصه من با تلقینات و آموزش های آقای دکتر فرهنگ به خاطر تنها خدای خودم که عاشقشم بخشیدم خالمو اما برام سخته همچنان کلفتیشو بکنم اما فلجه رحمتون میاد بهش؟!آخی تفلکی؟!من سنگدلم؟!میتونی همونا که گفتم رو بزاری خودتو جای من چه برسه به و...هارو اما من به هیچ ترحمی نیاز ندارم به جون خودم که از همهی دنیا بیشتر میخوام جونم که بشه همون روحی که مال خود خداست خلاصه خواهرم هم اومدن یه لباس گرم دارم که ازبس خونه هامون سرده جای پتومیمونه حجابش هی میشه تحمل کرد فقط پیش بابام و داداشم حالا داداشم میگه بیا پیششوهر خواهرت با همون خوبه که...خدایا اداشم و زن داداشم نه همرو هدایت کن اونا رو هم ...غیرت رو به تمامی مردا مخصوصا مردای ایرانی که غیور باید باشن برگردون خودت که داشتن پس میتونستن که داشتن حالا به روز شدن قدیمیشون کن:))خدایا من موندم و یه عالمه چرا راستی اون ماه درست کردن برای کباب طول کشید چون باید همرو با رنه رنده میکردم و ماده رو ورز میدادم که وا نره خدایا چقدر منو صیغل میدی مگه من الماسم نیستم و اگر هستم دیگه غواصی ...خدایا به من دادی یه مبایل خوب یه کامپیوتر ازداشته های مادی طلا هم دادی به قدر کفایت و کلی تیتانیوم و ...طلا ها که هی من سرویس نمیدونم باید بخوام یا نه و اگر بخوام تو گاب صندوق بایگانی شن یعنی؟!خدایا من از تو خود تو رو خواستم و میخوام و ازفکر خودم به فکر تو پناه میارم خدایا کمک همه بکن اما من روزایی رو سر میکنم که در عین هشیاری و عقل یونه خوانندم چون فرق میکنم هوا رو قورت بدیم دی خدایا همه به من میگن دستت درد نکنه من میگم سلامت باشیمیگن خسته نباشیمیگم خدا قوت من هنوز نتونستم دیگران رو بشناسم چون توی کارما و دارما و بخشش و ...غرقم توی چیزایی که حریصم من تند تند گوش میدم و با عمائل شاقه میگم میتونم آخه دیگران بیشتر وقت میزارن گاهی یه ندایی میگه کاریبکن که بعد میبینم توی درس های بعدی آقای کتر فرهنگه من همه ی اینارو میدونستم یا نمیدونستم نمیدونم اما اینا همه ی جاهای عالم بون فقطیکی رو میبایست به زبون من که باحاله حرفبزنه که فرهنگ با فرهنگی کرد و حرف زد میدونستم و باور نداشتم خدایا تو به باورم رسوندی خوت همه ی اینا رو پله پله گزاشتی جلوی پای من خودت...خدایا منو به خودت آشنا کن و در خودت محو خدایا من دارم صبر رو تحمل میکنم گاهیوقتی که میبخشم و انعکاسش یا نمیینم و یا بد میبینم اما میگم تو اون بالایی من جلو جلو خواستم و تند تند پیش رفتم به کمک تو و هرچی گفتی عمل کردم گاهی خوابیدم بیدار که شدم گفتم غلطکردم خدایا مقاومت ها دلمو شکوند وقتی از طرف خانوام بود انتظار نداشتم وقتی حجابمو که من اعتقاد دارم فقطگردی صورت و دست ها میشه دیده شه و اما من هنوزم کامل نیستم خواهرم که خودش آخر حجابه مسخره میکنه و با هم به من میخندن و من نگاه میکنم و تومیگی ساکت خدایا من وقتی سکوت میکنم و صبر برامسخته یه عمر قر زدن و شکوه کردن خدایا پیش تو هم روی غر و لند ندارم از افکارم به تو پناه میارم اعمالم تا حدی تلاشش با من کمکش با تو اما افکارم کلش با تو و سعیش با من:))خدایا همیشه گفتم تو اونایی که میخوای میدی بخواه که به من بدی من فکر میکردم که الان یه ماشین شاسیبلند ازابرا میاد پایین و یه خونه از جزایر هاوایی آخه اول کلاس بودم اما الان فقطخوتو میخوام که تو راضیم کردی و من الان چیزایی که دارم رو باماشین و جزیره که هیچ با باغ بهشتی هم عوض نمیکنم خدایا من خانوادمو دوست دارم و اگر به وسیله ی اونا مسخره بشم من که کسی نیستم ندیده بگیراگر یه وقتیبرات مهم اومدم (آیکون اعتماد به نفس:))خدایا من ازشر شیطان های انس و جن به تو پناه میارم و ازدست وسوسه گر خناس من جواب سوالامو همورو ازتو میگیرم اعتماد به نفس به من دادی خدایاااااااااااااااااااااااا امروز تو جلسه ی فکر کنم نوه و شش یا هفت یه آقایی ازآقای دکتر فرهنگ پرسید کسیاونجوری که شما میخواین موفق شده من احساس رضایت میکنم خدایا من هدف میخواستم تو هدف من شدی من به همه ی درسا رسیدم چیزیبه بحث هدف نمونه خدایا کمکمون کن وقتی به تو نزدیک میشیم دوباره دور نشیم و دوباره سختی رسیدن...انشااله که بازم  بشه و اماخای من میترسم که دوباره راه به خطا برم پسکمکمون کن خایا همه ی اونایی که من رو در این راه کمک کردن براشن دعا میکنم که خودت و باب الحوائج و خوبان براشون دعا کنین و همه ی اونایی که دوسشون دارم کمکم کن در مسیر تو دوست داشته باشم چیزای دوست داشتنی رو و فقطبرای تو خدایا تنها شم و جزتو ندارم...


__________________________________________________ )_______________________________


خدایا من خالمو بخشیدم اما اگر تو میخوای کاراشو میکنم اما دوسشم داشته باشم؟!قلبیه دوست داشتن به قلب نمیشه چیزیتحمیل کرد مگر به حکم خدا و محبت مال قلبه و نمیشه قلب رو اجبار کرد من بهش ستور میدم دوسش داشته باشه اگر تو میخوای خونه ی ما ملک مخلوقات من نیست درسته که نیا بزرگه اما نمیدونم یا من برم یا اون نه خدایا خودت ببین فقط دوست داشتن رو تو به قلبم بنداز اما خدای منکسایی که سوء استفاده یاطلب دارن قلب من زیربار نمیره زیربارش میخوای بیاری آیا؟!:))موندنش که کمترینه:))خدایا من ازتو خوشبختیخواستم کلک زدی:))چیز دیگه ای تو ذهن من بود:))حالا سر راست برسون برای همه ...انشالله(صلوات)خدایا آتلیه پره از....اما من شکایتی نمیکنم هنر رو به من یاد به و به من بفهمون که برم یانرم به وسیله ی فرشته یا قرآن یا ...یابنده هایی که باورت دارن و باورشون دارم آقایاصفهانی کجایی من شاگرد پشت در استاد گرامی آقایدکتر فرهنگم که انشاالله خا به غیبش شفاش بده(صلوات)مجروح شیمیائی جنگه آخه تونستم به مدد خدا و خواست خودم و با بند بند سلول هام و به تپش قلبم و به جاری بودن قطره قطره ی خونم راضیم من شک هایی عارضم شد به خاطر بیماری خواهرم که فکر کردم میمیره که خودم نابود شدم اما خدا شفام داد و من سالمم و نه تنها سالمم لکه اعتماد به نفس که ناشتم حالا دارم و...نمیشه شمرد خواب هم چیز خوبیست اصفهانی ها آقای فرهنگ و همه ی اونایی که این تلاش رو کردین که من رایگان بیاموزم رایگان میآموزانم و بخشش به معنای بیکرانش رو خدا به سلول هام انشااله تزریق میکنه که علمم را ببخشم رایگان تو نت و ...و خدا روزیرسانه نون زیاده روزی هیچ کسیبه روزی دیگری بند نیست مگر اینکه حرص غالب بشه و...روزی من رو خا میرسونه و با بخشش علمم و کار گرفتن بدنم در راه خدا خدا رو خوشحال میکنم و خوشحالی خا در گرو خوشحالی بنده هاشه برای من نباید فرقی کنه که خا چجوری خوشحال میشه اما خدا هم ظرفمن رو انشاالله بزرگ تر میکنه که ....


نوشته شده در جمعه 21/11/90ساعت 1:23 صبح توسط نرجس خاتون (بهنوش قدیم) نظرات ( ) |

لعنت بر تو ای شیطان لعنت شده:))


به نام خدای بخشنده ی مهربانیها:)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))


امروز ساعت یک ربع به هشت صبح بیدار شدم معمولش اینکه ساعت نوه و نیم دیگه سر کارم باشمکار که نه فعلا آموزش اما یاد بگیری تا باشن میخوانت خلاصه دیدم پسر خواهرم که یه پنج سالی ازخودم کوچیکتره با لب تابش داره تایپ میکنه پاشدم برم سماور رو روشن کنم بیام بخوابم که دیدم سلام میکنه اشت تایپ میکرد تایپ منم که ماشاالله بلبل واره خلاصه رحمم اومد بیدار موندم گفتم چیه این لب تابت که نمیشه تق تق کوفت روش نرمش بلد نیستم با صفحه کلید تند تند نمیشه آخه:))اینجوری انگار دستم داره بازی میکنه:))خلاصه چای م کردم چای خوردیم کامپیوترم لطف کرد بالاآورد خودشو:))اومدم تایپ کنم مامانم گفت ازحال بالا (پله های رو به پشت بام مخفیگاه طبقه ی بالا )قابلمه بزرگرو بیار نبود رفتم از زیرزمین قابلمه آوردم (انباری نه زیر زمین):))خلاصه بز نشستم مامانم گفت برو سیب زمینیبیار ازانباری ما حوصله نداریم همیشه بازار باشیم البته بابام که مسئول خریده خرید رو انداخته به مامانم مامانم هم میره زیاد میخره راحت باشه(ما پول دار نیستیم قرص میکنیم میخریم جزئی میفروشیم:))(آیکون دروغ برای اینکه نفهمین باباو مامانم زمین دارن آخه از فضل پدر مرا هیچ حاصل نیست میگم نفهمین حداقل زمین داره نمیفروشه به نام خودشم هست میگن به هر کسبخوایم میدیم اونم بعد مرگ بچه ی خوبی باشین ببینم که آخرچی میشه ازوصیت نامه هم کسیخبر نداره شاید همه اش وقف باشد خلاصه من لاشخورت که نیستم به مرگ آنها بیندیشم(آیکون بچه ی الهی:))خلاصه رفتم بیرون ازبحث رفتم سیبزمینیبیارم برف میبارید کلی عا کردم این مرغا گرسنه همینجور نبالمن صفکشیه بودن نمیدونستم ازکدوم وری برم رفتم سیب زمینیبرداشتم برای مرغا آب گرم آوردم آخه آدمن اونام توی این بحران تخم مرغ تخم دو زرده کجاست:)) ظرفشون یخ بسته بود آب گرم جا کردم بعدش گندم ریختم و کنسانتره اومدم تایپ کردیم باپسر خواهرم دیگه خواهرام لطفکردن بیدار شدن کارای مامان میگفت رو به عهده گرفتن:))متونش ریاضی خارجکی بود تایپش طول کشید ترجمه ی فارسیبود اما من آشنا به اصطلاحاتش نبودم:))یک ربع به یازده سر کارم بودم:))شب بعد اذان هم ازسر کار برگشتم(آیکون ندید پدید کار ندیده:))خوب چیکار کنم سر کار نرم کجابرم؟!درک کنین دیگه توی خونه لم میگیره مامانم بابامم زمستونه خالم که فلجه تفاوت طبقاتی سنی و...تا نباشی در شرایط کسی نخواهی توانست درک را البته من هنرش خیلیبرام مهمه من قید کار روزده بودم ...خدا خودش جور کرد به منچه:))نمیدونم مصلحت چیه اما یه مصلحتی هست زنگ زدم پرسیدم گفتن برو هنر رو یاد بگیر:))منم رفتم:))از بیکاری بهتره نوبت کار خونه رو هم میدم:))خلاصه برگشتم الانم اینجام :))(آیکون خلاصه نویسی و اینچیزا:)) یا حقشاید مطلوب خدا افتاد و امام زمان خوششآمد و رهبر برگزید ما را آنهم شاید...


نوشته شده در یکشنبه 16/11/90ساعت 10:36 عصر توسط نرجس خاتون (بهنوش قدیم) نظرات ( ) |

لعنت بر شیطان رجیم


به نام خداوندبخشنده ی مهربان


خیلی سالها پیش هفت سال پیش رفتیم خونه ی دوست دوستمون تو قم اونم بدون حضور دوستمون حالا این معادله که نفهمیدی چی شد اصلاکجا لنگ ظهر نهار آدم رو راه میدن که اونم ما بودیم دوست دوست اون صاحب خونه بنده خدا خلاصه نهار رو آوردن فک کنم اصلابه شما چه چیآوردن مگه فوضولین میدونم میمیرین نگم پس میگم ماکارونی با برنج خیلی حافظ ه ی خوبی دارم مگه نه رد خور نداه(آیکون تعریف ازخود)خلاصه انقدر تعارفمون کرن که مردیم بعدشم با پسر ده ساله ی صاحب خونه منچ نه شطرنچ زدیم:))میگفت دستت نخوره تونامحرمی جالب بود برام آخه سنی نداشت نوشابه رو چی نمیگی سر سفره تمام شیششو میخواست بچپونه تو حلق ما آخه خیلی عجیب بود بچه بود خلاصه میوه رو که خوردیم خوابیدیم ما مسافربودیم تو شهر قم خونشونو بزور پیدا کریم ماشین رو دورتر پارک کردیم کوچه ها تنگ وباریک بود میگفتن اینجا محله ی شیخ نشین هستش:))نمیدونم خلاصه ی مطلب اون شب شوهر خواهرم میگفت برات شیخ بیاد قبول میکنی گفتم افتخار بده بیادش:))چرا که نه:))خلاصه خونشون بزرگ نبود اما دو خانوار با هم زنگی میکرن انگاری چشم دیدنهم رو داشتن ازاون مادر شوهر بد جنس زن داداش چاقالی کن عروس زرنگا نبودن همشون حجاباشون زیاد بود خیلی...


ریز نوشت:سالهاست شاید 7 هشت سال هنوز یادم نرفته اومدن سوهان قم رو هم برامون بخرن اینا چقر خوب بودن آدم دلش میخواست ازشک اینهمه خوبی بره زیرزمین راحت شه:))در حسرت خاطراتی که بد جنسی نباشد تجملاتی که ازدواج سخت نکند حاشیه هایی که اصل را نخراشاند در حسرت کوچه های تنگ و باریک و خانه های کوچک و دو نفر نشین اما مرد هایی مرد و اهل درد نه مرد هایی به شکل مد و به باطن نا مرد سخن بسیار و خلاصه نویسی بر گزیده انسان حال که من همان شکلی شه ام گویی تافته هایی هستیم اینجا جدا بافته اینجا نخرندمان و بس بخندند بگزار بخندند اما بعید میدانم شاد شوند با خنه هایی ته رنگ مانند و الکی و ظاهری اما من به دون شام چون ...گویمکه عشق چیست گویند برو گمشو قیمت سکه بنگر به آسمان است گویم که مرد مرد درد است گویند مرد نیست و گویم هست و بخندند همچون همان موری افتاده بر گودالی که میگوید ایوای دنیا آب برد و گویند تو را آببرد و گوید مرابرد دنیا برده


نوشته شده در جمعه 14/11/90ساعت 11:34 عصر توسط نرجس خاتون (بهنوش قدیم) نظرات ( ) |

لعنت بر شیطان نفرین شده


به نام خداوند بخشنه ی مهربان یه حسی دلم خواست نسکافه مهمون کنم همکارای کار جدید روالبته کار چیه قراره یاد بگیرم در واقع معلمام محسوب میشن گفتم نوبت شما سه نفر رو یعنی 4 نفر رو من جارو میکنم چای هم من میارم براتون به بچشم گاهی هله هوله میدم بچه ی یکی ازفتوشاپ کارا رو خلاصه میگن نمیخواد و اینا اولین روی فکر میکردن من دختر خان قاجارم بفرمایید و اینا اما یه حسی گفت ازخودشون باش میتونم بشم جاسوس صاحب کارشون اما من مرامم بالاست صاحب کارشون خانومه آتلیرو میچرخونه شوهرش دوست داداشم خودشدوست زن داداشم اما من خدایی دارم که منو برد به وسیله اونجا اما خدا برد و من نباید منکرش شم من فضایی پر تنش رو دوس ندارم آرامش خواهانم امروز گفتم پاشو بیا جوش آوردن آب دستگاه رو یادم بده به منشی گفت حوصله ندارم برو یه دکمس بزن اما یه کمه ی کوچولو اون پشتش منم گفتم درستت میکنم یه حسیگفت نه برای همه آبجوش و نسکافه بردم اون دید فکر کرد چایه گفت نمیخوام میخوام برم روش نمیشد که وقتی نسکافرو تو دستم دید خانم موکوهان شتری یه نگاهی کرد اما من که مرامم مرام اون نیست خودمو بسازم بشم جیزک پسرای مجرد تبلیغات بیا داماد شو یا ببین چه قشنگم رفتم گزاشتم روی میزش گفتم بگیر یه کم که گذشت دیدم یخش بازشد رفت براشت آورد خورد گفت دستت درد نکنه یه مهری به ل ب  وقتی بقیه گفتن گفتم نوش جان خلاصه میخوام بگم رسته من با حجابم اما نمیتونی تملق و چاپلوسی کنی چاخان کنی اما همزمان مرامم دارم برای این آدما باید یکی به میخ زد یکی به نعل خلاصه اگر اونا دین ندارن اخلاق دارن من همشو با هم جمع میکنم ببینم چی میتونن بگن


یا حق


نوشته شده در چهارشنبه 12/11/90ساعت 4:47 عصر توسط نرجس خاتون (بهنوش قدیم) نظرات ( ) |

لعنت بر شیطان رانه شده


به نام خداوند بخشنده ی مهربان


 اومدم پست بزارم که دکمه ی ارسالم درست شده اما انقدر عجله دارم که نمیدونم دقیقا چی بنویسم


آها داستان مینویسم مفتکی:


دختری بود که درس خوان نبود به کارهای هنری علاقه اشت هنرمند که شد به جای پی گرفتن هنر نشست فیلم نگاه کرد همان فیلم که در سال 85 گزاشتن مردی که کور بود و چشم بصیرت یه حاج آقا رو گرفت و چشم بصیرت دار شد دختر ازاونجایی که بین بیست بود و کودک درونش بیدار بیدار گفت شپرتیه بزار منم بگیرم شبای قدر خواست و دچار کارما شد پنج سال زجر کشید و گفت نمیخوام و ولش نمیکردن :))تا اینکه امسال گفت خدایا چشمی با بصیرت بده یعنی بد و خوبو بفهمم به واسطه ی چشم و گوش و...خلاصه خدا داد بعد این ختر در این راه خطراتی به جون خرید و ازتونل هایی وحشت رد شد و روحش بزرگ شد حالا ختر یه کار هنری عالی پیدا کرده خدا داره یادش میده اعتماد به نفس پیدا کرده بیماری عصبیش که از همون خل و چل بازیش چشم بصیرتش بود دکترا گفتن خوب شده حرفزدنش عین روانشناسا و عارفا و فیلسوفایه از هر کسییه چیزی میدزده که بشه زیبا در حال رفع معایبشه اما توی فال سال تولدش اخلاقش یه کم زود عصبی میشه زود سرد میشه داره به کمک خدا عصبانیتشو بروز نمیده که کمکم بره خلاصه اون یه روز دوروز قبل  رفت بیرون هر چی چرا آورد خدا جوابشو داد گفت خایا خداوندا چرا اینا موهاشونو عین کوهان میکنن میریزن بیرون خدا گفت بنه ی من خفه شو وقتی رو ندیدی که درسته کوهان نکردی اما درگیر بوی گفت آره خدا جان دیدم میشه اینا رو هم هدایت کنی خلاصه چند وقته داره با خداش حرف میزنه تو خواب و بیداری خداشم اره درسش میده درسایی که بعضی پیراش ندیدن دخت مونه کارما ها رو یادش نمیاد نمیخواد ریا شه کاراش پور شه بره پی کارش مثلا میخواد کاراش خدایی بمونن البته براش سخته فحشش بدن حرفنزنه چادرشو له کنن جیغ بزنن بگن این خدای تو خدای ما هم هست هرچی کار کنه نبینن و اینهمه امتحان اما درسایی که میخواد دیگران به سالها گرفتن این فشرده بگیره پس باید بیشتر تلاش کنه خلاصه با کوله باری از حرف مهر خاموشی بر قلم اما خدا براش کلی چیزیخریده براش یه توگردنی خریده که جلوش 5 تن آلعبا و ان یکاد  و پشتش آیت الکرسی و کلی چیزای دیگه ختر مونده توی کارای خدا اما نمیشه خدا بزرگه اما باور داره خدا رو چون روح خدا درشه دختر هاله ها رو دوست داره پیام ها رو خوشش میاد ختر داره به یه چیزی فکر میکنه که خداش کمکش کنه :))الانم اومد پست بزاره تا ارسال کرد دید پست قبلی پرید میگی چجوری اسم پست قبلی اون بالا بود تا ارسال کرد این جایگزین شد عیبینداره اینم یه درسه یا یه کارما همرو میفهمه دختر:))


نوشته شده در دوشنبه 10/11/90ساعت 10:46 عصر توسط نرجس خاتون (بهنوش قدیم) نظرات ( ) |

به نام رئیس کائنات که خود به اندیشه ام رسید این اسم میگویند در گینسبه ثبت برسان این هم گینس:))


به نام خداوند بخشنده ی مهربان من همان رئیس کائنات


از کائنات بخواه یعنی آنان که به کائنات معتقدید همان به تعبیر دنیوی ما دو اسم رطبو خرما که هر دو یکیست خدای من یگانه الله واحد تمام موجودات و هستی و نیستی و در مغزمن نمیگنجد چهله نیست بیداری که تو هشیارم کردی کائنات را با تو میخواهم که تو راس هرم آنی در یاضیات هر کسیدر جایی به تو رسید و من در همه جا خدایا من اول از تو تو را میخواهم و بعد ائمه ی تو  خدای من همانی که خالق البشری من تو را دوست دارم و به واسطه ی آنچه تو میخواهی همه را دوست دارم مرا تاب دیدار امام زمانم نیست چون از گناهان یک انسان که معصومین چهارده تن هستند با خبر است حتی افی بر پدر و مادر من درگیر نیروهای چپ و راستم و تو مرا میبینی امروز باران میبارید احساسی به من گفت چه میشود زیر باران باید رفت و چشم ها را باید بست زیرباران خواندم دعای فرج را و دست راست به سمت آسمان خیس خیس تا خانه باران را همراه بودم پس خواندم عای فرج را و سلامتی آقایم مولایم امامم امام زمان مهدی فاطمه را (اللهم صلی علی محمد و آل محمد)قیام میکنم تا قیام کند به خواست خدا میتوانستم تاکسی کرایه کنم اما لذتی داشت که شاید هرکس نفهمی دستم که بالابود شاید فکر کنند برای بارش باران روی دستم لذت میبرم شاید...هر فکری میکنند بکنند چه ارزشی داد اما با خودم گفتم ببین هر کاری میکنی باید توجیهش بدانند و اگر نانند به تمسخر آید من ندانسته ها را        ندیدهام قیامت شود یوم الحسره است خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ای الله من ای یگانه خالق من ای آفرینش بخش هستی کمک کن ما را و من را در دنیا به حسابشان و حسابم برسیند و برسیم قبل ازقیامت واقعی آنجا میبینم و میبینند آنها که مرابه خاطر شاید حجاب و شاید ...نه نفرینی به دنبالشان و نه آهی دامن گیرشان آنقدر حساب دارند که حساب من به حسابشان افزوده نشود تازه اگر شود آبرویی باشد آنها که بتوانم از آبرو داران خواهمآبرو گروشان گزارند و اما نمیروند به جایگاه پیامبران و به قرب خدا شاید مراتب پاییت پایین پایین ترین بهشت و آنگاه چنان زجریست صحبت نکردن خدا و ندیدن ائمه که آتش دوزخ سزاست باشد تا قیامت دیدار آنموقع نه برای مهاربه برای اینکه بفهمند چرا به حرف کردند و مسخره و خنده کردند و...از کائنات ماشینی لوکس نخواهم همسری باایمان و مهربان و خوب و خوشبختی در کنار او آنچنان که قران گوید سکینه همان مایه ی آرامش خواهم (((((((((((((((((((



سؤال: معناى سکینه در قرآن کریم چیست؟
 
جواب: واژه سکینه از ریشه "سکن" و "سکون" مقابل و مخالف "حرکت" است. سکون قلب به معناى استقرار انسان و عدم اضطراب باطنى در تصمیم‏گیرى است. خـداونـد مـتعال سکون قلب و آرامش آن را از خواص ایمان کامل و نعمت‏هاى بزرگ خدا شمرده است. دلـیل اینکه مومنین واقعى از آرامش خاطر برخوردارند این است که به حقیقت معناى لا اللّه الااللّه پى برده و آنرا همواره در نظر دارند. آنان دریافته‏اند که سود و زیان، عزت و ذلت، و ... به دست خداست. گـرچـه هـمـواره در تلاش اند و می‏دانند که «لیس للانسان الا ما سعى» اما توکل و توجه آنها به خداست.
از این رو به مرحله‏اى می‏رسند که هیچ خوف و اندوهى بر آنان راه ندارد. و چون اینگونه‏اند به سکینه و اطمینان خاطر رسیده‏اند.
 
 
منبع: تفسیر المیزان ج 2 ص 289 ))))))))))))))))))))))من از کائنات خانه ای همچون قصر نخواهم خانه ای خواهم که امام
 زمانم بتواند روی فرش آن آید بتوانم روی فرشی بشینم که آرامش باشد نه روی مبلی که دعوا آید بتوانم بسازم نه اینکه بسوزم بتوانم توانستن را معنی کنم درک کنم بفهمم و در خونم آید و در تک تک سلول سلول منتشر شود گفتند قران بخوان گوشواره میخریم اما دلم درآن بچگی نیامد قران برای دنیا بخوانم به گوشواره رسیدم از کائنات 6 النگو خواستم داده شد


منتها به اسباب خواستم و خوب بودن را بازی کردم حال که دارم تمرین را ممارست میکنم چه میشود حال من راضیه المرضیه میخواهم از خدا خدا میخواهم داده میشود به حتم برخی به اندازه ی ظرف کنونی داده شده اما باید ظرف را به کمک خدا و پیامبر و ائمه و نظر خوبان بزرگ کرد آری اینگونه باشی دیوانه ای حال من ازرئیس کائنات همچون آن زنی که عبای رهبرش را خواست عبای رهبرم و عمامه اش را و تمامی سجاده  و مهر و جانماز و قران و هرچه رهبرم دارد میخواهم بارها برای رهبرم جنگیده ام برای رهبری که ولی فقیه من است بر دوست صمیمی ام خشم گرفته ام که به گفته ی شیطان نکن و یک بار هم در لانه ی پدر تازه عروسی که شده بود عروس ما به رهبرم و شیوخ توهین شد در17 سالگی بااستدلال جنگیدم و گفتند تو جوان ناآگاهی و تا کنون ناآگاه مانده ام حال بد این دیوانه خوانده ی نا آگاه رحم و شفقتی آرید تمامی مطالب زمان خواب پاک شده به همین مطلب و به جنگی که داشته ام پاداش دنیوی اش را و به جنگ هایی که خواهم داشت پاداش دنیوی اش را بی شرمانه خواهانم دیدار رهبری میخواهم در منتهای خواسته ام که همه ی این خواسته ها از خداست که برساند به رهبرم که اگر خدای من نخواهد به رهبرم صدایم نخواهد رسید پس این را هم میخواهم خواستگاری دارم که ازرئیس کائنات یگانه الله لا الله الا الله همان خدای خودم که کنون میپرستمش اغلب خواهانم که رهبرم مرا عقد کند و اگر خدای من جزاین خواهد باز من تسلیمم اما میدانم خدای من بقیه ی خواسته هایم را اجابت خواهد کرد و این با خداست این عقد که در کجا باشد با خداست برای خوشبختی واقعی هم خاطره ای جالب دارم 40 روز سوره ی حشر خواندم 10روز دعای افتتاح خواندم 40 ها بار زیارت عاشورا خواندم 40 بار و...برای اینکه با جزئیات بدانید به این فید این وبلاگم برویدhttp://rozeebarane.parsiblog.com/MLink/?  5420995 در کتاب آیت الله بهجت خدابیامرز صلوه الله علیه آمده که هر دختری که خواستگار می آید و ازدواج نمیکند باید پنج پنجشنبه عبایی بر سر بیندازد و حدیث شریف کساء بخواند من هم انجام دادم پنجشنبه ی آخر زیر عبا برادرم آمد دعا به نیمه بود اما من مثر همه گفتند برخیز دوباره گفتم بایستند در دلم تمام میشود رفتند و دعا تمام شد کلی دعوا شدم:))خاطره میماند اما:))می ارزد اما:))حال میدانم خدای من صدای بنده ای که اگر عطا نکند باز و باز و باز به سراغش میرود را میشنود و احساس میکنم که شنیده دارد میشود انشاالله آنی که خدایم برای خوشبختی واقعی من میخواهد پس من نه ازاین رو که نا لایقم بلکه از این لایقم راضی میشوم به آنی که خوشبختی است که در آرزوهایم بود و رویایی صادقه شد و تعبیر یافت پس ایکائنات بدانید و واقف باشید که دست خدای من بالای تمامی دستهاست و مکری بالاتر از مکر او نیست پس خدایا خودم رابه تو میسپارم همچنان که رهبرم راقبل تر سپرده ام و امام زمانم را قبل تر پس میگویم و فاش فریاد میزنم آنی که میگوید ازدواج جیز جیز و بد بد یا خود به تمسخر گرفته یا مشکل دارد یا در زیر بخ خطا میرود اما من که به چهله نشسته ام پس خدایا تا آخر عمر رهبر من حتم دارم که همسرم(انشاالله) هم خیلی شما را دوست دارد و پدرم هم برای شما جنگیده ومادرم هم نیاید مادر است دلش میشکند نترسید کل فامیل نمیآوم این و آن و هر چه وبلاگ دارم فدای راه دین میکنم و تلاش من بر این است که من نباشم همه باشمرهبر ایران

رهبر اسلام

با منتهای ذوق از عقلی ناقص و با خلوصی ررهبر دوستانه کسی در ابتدای راه همچون من این تصاویربه ظاهر ابتدایی ساخته میدانم به هر که دهم ساده اش خوانداما من برایش عشق ریخته ام و خلوص پس توجه خواهانم که از رهبری خواهانم نه یک انسان عادی                 

روحی چون حاج ذبیح الله بخشیعکس حاج ذبیح اله بخشی به خدا پیوست من ناقابل آبرو ندارم اما باز هم میخواهم

نوشته شده در سه شنبه 13/10/90ساعت 8:26 عصر توسط نرجس خاتون (بهنوش قدیم) نظرات ( ) |


Design By : Pichak