سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
یکروز بیرون و برون - وب مذهبی /خاطره/آموزشی
هر کس به دانش خویش عمل کند، به مطلوب و مقصود اخرویش برسد . [امام علی علیه السلام]
 

یکشنبه 16 بهمن 90 , ساعت 10:36 عصر

لعنت بر تو ای شیطان لعنت شده:))


به نام خدای بخشنده ی مهربانیها:)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))


امروز ساعت یک ربع به هشت صبح بیدار شدم معمولش اینکه ساعت نوه و نیم دیگه سر کارم باشمکار که نه فعلا آموزش اما یاد بگیری تا باشن میخوانت خلاصه دیدم پسر خواهرم که یه پنج سالی ازخودم کوچیکتره با لب تابش داره تایپ میکنه پاشدم برم سماور رو روشن کنم بیام بخوابم که دیدم سلام میکنه اشت تایپ میکرد تایپ منم که ماشاالله بلبل واره خلاصه رحمم اومد بیدار موندم گفتم چیه این لب تابت که نمیشه تق تق کوفت روش نرمش بلد نیستم با صفحه کلید تند تند نمیشه آخه:))اینجوری انگار دستم داره بازی میکنه:))خلاصه چای م کردم چای خوردیم کامپیوترم لطف کرد بالاآورد خودشو:))اومدم تایپ کنم مامانم گفت ازحال بالا (پله های رو به پشت بام مخفیگاه طبقه ی بالا )قابلمه بزرگرو بیار نبود رفتم از زیرزمین قابلمه آوردم (انباری نه زیر زمین):))خلاصه بز نشستم مامانم گفت برو سیب زمینیبیار ازانباری ما حوصله نداریم همیشه بازار باشیم البته بابام که مسئول خریده خرید رو انداخته به مامانم مامانم هم میره زیاد میخره راحت باشه(ما پول دار نیستیم قرص میکنیم میخریم جزئی میفروشیم:))(آیکون دروغ برای اینکه نفهمین باباو مامانم زمین دارن آخه از فضل پدر مرا هیچ حاصل نیست میگم نفهمین حداقل زمین داره نمیفروشه به نام خودشم هست میگن به هر کسبخوایم میدیم اونم بعد مرگ بچه ی خوبی باشین ببینم که آخرچی میشه ازوصیت نامه هم کسیخبر نداره شاید همه اش وقف باشد خلاصه من لاشخورت که نیستم به مرگ آنها بیندیشم(آیکون بچه ی الهی:))خلاصه رفتم بیرون ازبحث رفتم سیبزمینیبیارم برف میبارید کلی عا کردم این مرغا گرسنه همینجور نبالمن صفکشیه بودن نمیدونستم ازکدوم وری برم رفتم سیب زمینیبرداشتم برای مرغا آب گرم آوردم آخه آدمن اونام توی این بحران تخم مرغ تخم دو زرده کجاست:)) ظرفشون یخ بسته بود آب گرم جا کردم بعدش گندم ریختم و کنسانتره اومدم تایپ کردیم باپسر خواهرم دیگه خواهرام لطفکردن بیدار شدن کارای مامان میگفت رو به عهده گرفتن:))متونش ریاضی خارجکی بود تایپش طول کشید ترجمه ی فارسیبود اما من آشنا به اصطلاحاتش نبودم:))یک ربع به یازده سر کارم بودم:))شب بعد اذان هم ازسر کار برگشتم(آیکون ندید پدید کار ندیده:))خوب چیکار کنم سر کار نرم کجابرم؟!درک کنین دیگه توی خونه لم میگیره مامانم بابامم زمستونه خالم که فلجه تفاوت طبقاتی سنی و...تا نباشی در شرایط کسی نخواهی توانست درک را البته من هنرش خیلیبرام مهمه من قید کار روزده بودم ...خدا خودش جور کرد به منچه:))نمیدونم مصلحت چیه اما یه مصلحتی هست زنگ زدم پرسیدم گفتن برو هنر رو یاد بگیر:))منم رفتم:))از بیکاری بهتره نوبت کار خونه رو هم میدم:))خلاصه برگشتم الانم اینجام :))(آیکون خلاصه نویسی و اینچیزا:)) یا حقشاید مطلوب خدا افتاد و امام زمان خوششآمد و رهبر برگزید ما را آنهم شاید...



لیست کل یادداشت های این وبلاگ